شخصی که چای را آن قدر کم رنگ مینوشید که به سختی میتوانستیم بفهمیم که آب جوش نیست! چربی و نمک هم اصلا نمیخورد! ورزش میکرد و وقتی از او علت این کارهایش را میپرسیدیم، میگفت که اینها برای سلامتی بد است و سکته میآورد. او در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت! چندی پیش یک زندانی در امریکا از زندان گریخت. به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده…
زلال ترین شبنم شادی را همیشه بر لبانت آرزو دارم نه برای امروزت، بلکه برای فردای هر روزت… سال نو مبارک
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال (بیشتر…)
ریموند بیچ مى گوید: دختر جوانى را مى شناسم که اکنون یک دروغگوى درمان ناپذیر است . او هنگامى که هفت سال داشت هر روز به کلاس درس مى رفت پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پایان درس نیز خودش عقب او مى رفت . خلاصه این زن مسئول تربیت این کودک بود. در آن زمان ، شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات کتبى طبقه بندى مى شدند و شاگرد اول و دوم و… معین مى شد. دخترک هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج مى شد، با پرسش…
قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید… باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد… مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد… اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت……
گاهى زندگى صرفا به قهوه بند است و به همانقدر نزدیکى که در یک فنجان قهوه مىگنجد. یک وقتى من یک چیزى درباره قهوه خواندم. مىگفت قهوه براى آدم خوب است؛ همه اندامها را تحریک مىکند. ابتدا این تعریف بهنظرم غریب میآمد، و روى همرفته ناخوشایند؛ ولى به مرور زمان دریافتم که در قالب محدود خودش تعریفىست با معنى. بگذارید مقصودم را براىتان بگویم. دیروز صبح من به دیدن دخترى رفتم. من دوستش دارم. هر چه بین ما بود دیگر گذشته و رفته است. او دیگر به من اعتنایى ندارد. رابطه را من بههم زدم و کاش نمىزدم. زنگ در…






